پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه سن داره

شیرین عسل مامان

آخر وعاقبت من

 داستان تصويري زندگي من من سرم تو کاره خودم بود بعد یه روز یه نفرو دیدم اون این شکلی بود ما اوقات خوشی رو با هم داشتیم بعد من یه کادو مثه این بهش دادم وقتی کادوی منو قبول کرد من این شکلی شدم ما تقریبا همه شبها با هم حرف میزدیم اما روزه ولنتاین اون یه گل مثه این داد به یه نفر دیگه و من این جوری شدم احساس من اینجوری بود و بعد هم اینجوری شدم بلهههه.... بعدم اینطوری و در پایان ...
8 دی 1390

آينه اگر بشكست

مرد مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .. . وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود وگريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه میکنی ؟ دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است ... مرد لبخندی زد و گفت : با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی... وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دخترک گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست ...! مرد ديگرنمی ت...
8 دی 1390

روشني

باد با چراغ خاموش کاری ندارد ... اگر در سختی هستی ،بدان که روشنی !!!   ...
8 دی 1390

گذشت در زندگي

دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند... اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند ! پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم، فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد... آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است. سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد. اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد. در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد. گاهی لازم است كوتاه بیایی... گاهی نمیتوان بخشید...
8 دی 1390

نمكي آي نمكي

قصه نمكي يادتون مياد ياد ايام گذشته و خيلي دور پیرزنی بود هفت تا دختر داشت. هفتمی که خوشگل هم بود اسمش نمکی بود. اینها کنار شهر، توی خانه ای زندگی می کردند که هفت تا در داشت. هرشب یکی از دخترها می رفت و درها را می بست. یک شب که نوبت نمکی بود، یکی یکی درها را بست تا رسید به در هفتمی. دیگر همت نکرد در هفتم را ببندد و رفت سرش را گذاشت و خوابید. نیمه های شب، پیرزن از صدای خِرخِر و نفس کشیدن بیدار شد. گفت: کیه این وقت شب، آمده خانه ی ما، که این طور مثل غول صدای نفسش میاد؟ پا شد، نگاه کرد، دید یک دیو نخراشیده نتراشیده از در هفتم وارد شد. گفت: دیدی آخر این نمکی در را نبست و این مهمان ناخوانده اومد تو خونه. یک دفعه صدای آقا دی...
8 دی 1390

دل خوشیم که به حج می رویم

چشمها را باید جست... دل خوش از آنیم که حج میرویم غافل از آنیم که کج میرویم کعبه به دیدار خدا میرویم او که همین جاست کجا میرویم بقیه در ادامه مطلب شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این ویرانتر باشد...  شاید پاپوشی که با ان میخواهیم در صراط مستقیم قدم برداریم از این هم کهنه تر باشد... شاید آب گوارایی که مینوشیم از این هم کثیف تر باشد... شاید باری که بر دوشمان هست از این هم سنگین تر باشد... شاید صفای کودکیمان را اینجا جا گذاشته ایم... شاید خانه آخرتمان از این بدتر است... شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزشتر بو...
8 دی 1390