پارساپارسا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 28 روز سن داره

شیرین عسل مامان

نامه فریدون فرخزاد به زن روسپی

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! * *مگر هردو از یک تن نیست؟ * *بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین. * *(( فریدون فرخزاد ))*
16 بهمن 1390

عشق بي كلك

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از د...
16 بهمن 1390

یک نامه

میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines  در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح  دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که...
15 بهمن 1390

>>"نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش"

>> >> >> >>پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟" >> >>سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!" >> >>در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود >> >>در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود >> >>زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار  شدی >> >>در تاکسی  خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من >> >>در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی >> >>در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!" >> >...
15 بهمن 1390

عشق بي كلك

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از ...
15 بهمن 1390

غذا برای نی نی

لوبياپلوي ني ني: (8ماهگي) لوبياسبز خردشده 1قاشق غذاخوري - برنج 1-2 قاشق غذاخوري - گوشت چرخكرده 1 قاشق غذاخوري -گوجه فرنگي متوسط 1 عدد همه ي مواد بالا رو با يك ليوان آب بريزين توي ظرف و بزارين با حرارت ملايم آروم آروم بپزه و حسابي له بشه. بعد با گوشت كوب يا هر وسيله ي ديگه اي كه دارين يه كم لهش كنين و چند قطره آبليموي تازه بريزين توش و بدين ني ني خوشگلتون بخوره نكته1:گوجه فرنگي رو پوست بكنين و خرد كنين و بريزين توي غذا كه راحت تر پخته بشه نكته2: ميتونين اين غذار و با ماست كم چرب به ني ني خوشگلتون بدين كه ديگه كامل كامل بشه كته با ماهيچه(از ابتداي 9 ماهگي): ماهيچه گوسفندي يك تكه - پياز متوسط 1عدد - برنج3قاشق غذاخوري - كره1 قاشق مرباخور...
12 بهمن 1390

هیچ مانعی در برابر شما نیست

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام ۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران...
11 بهمن 1390

عشق يعنى چه؟

تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چه؟» پاسخ هايى که دريافت شد عميق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا بعضى از اين پاسخ را براى شما می آوريم: • هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله) • وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله) • عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می زند و يک پسر به صورتش اد...
11 بهمن 1390

سخن بزرگان

زنهايي كه به دنبال برابري با مردها هستند آرزوي بسيار كوچكي دارند " تيموتي ليري" ********************************* زن بدون مرد مثل يك ماهي بدون دوچرخه است! "گلوريا استاينم" ********************************* شما هميشه مي‌توانيد براي سالگرد ازدواج ، شوهرتان را غافلگير كنيد. فقط كافي است يادش بياوريد كه آن روز سالگرد ازدواج شماست !! "ال شلاك" ********************************* شوهرم گفت به فضاي بيشتري احتياج دارد، من هم او رابه بيرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل كردم! "رز آني" ********************************* پرسش: وقتي شوهرت با عصبانيت از خانه بيرون مي‌رود چه كار مي‌كني؟ پاسخ: در را پشت سرش مي‌بندم! "آنجلا ...
11 بهمن 1390

چرا مادرمان را دوست داریم؟

چرا مادرمان را دوست داریم؟ چون ما را با درد بدنيامی‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرند چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق  ما بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کنیم  زياد با ما بداخلاقی نمی‌کنند و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی  می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب میخوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به  این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به  مادر کتک ...
11 بهمن 1390